چون کمرش براثر تصادف آسیب دیده بود او ازآن مردی که نشسته بود وکنارپنجره بودمی خواست که برایش تعریف کند
پشت پنجره چه خبراست وچه چیزهایی را می بیند آن مرد ازدرختان سرسبز وگلهای زیبا صحبت می کرد ومرغابی وقوهایی که درحال شناکردن هستند
وبچه هایی که می دوند وشادی می کنند .
فرداصبح که پرستار برای دادن داروهای آن مرد به اتاقش رفت متوجه شد که مرده مرد خوابیده ازپرستارپرسید
پشت پنجره چه منظره ای وجوددارد وپرستارگفت:هیچ تنها یک دیوارسیمانی .
برچسب:
نویسنده: pejo