خرید بک لینک
یک روز با عجله ازخواب بیدارشد وهمه وسایلش را جمع کرد وکیفش را برداشت تابه مدرسه برود

بعد ازرفتن او مادرش متوجه شد او کتاب فارسی را با خودنبرده است لباس پوشید وبه طرف مدرسه رفت

دختر را دید که پشت میله ها ایستاده ومی گوید:من زندانی شده ام ونمی توانم بیرون بیایم دخترک هیچ تصوری اززندان نداشت.

Click to view full size image




برچسب: نویسنده: pejo تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

صفحه بندی